تبليغاتX
ماه تی تی




منوي اصلي

موضوعات

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

امکانات دیگر

نویسنده : س.م موضوع : شعر دیگران چهارشنبه 1391/02/06

شیعه بودن چیست ؟ بغض منفجر

شیعه یعنی یک نگاه منتظر

شیعه هر شب می چکد از چشم یاد

شیعه عاشق می شود ؛ هر بامداد

شیعیان شب را تنفس کرده اند

شیعیان در خون تجسس کرده اند

شیعه یعنی کشف یک قتل فجیع

شیعه یعنی دفن یک گل در بقیع

ای ضریح بی نشان ؛ خاکت کجاست ؟

ای بقیع  گریه  پژواکت کجاست ؟


برچسب‌ها: احمد عزیزی

نویسنده : س.م موضوع : به قلم خودم شنبه 1391/02/02

مادرم، مادر آرام و صبورم، بی تاب بود؛ به طرف در می رفت. من هم با او رفتم. مدتی بود که یک بغض سنگین همیشه در گلویش بود. می خواستم همیشه با او باشم؛ نمی خواستم تنهایش بگذارم. همه تنهایش گذاشته بودند، همان طور که مادرش را تنها گذاشته بودند. آنها هنوز هم همان مردم 30 سال پیش بودند. انگار پدرش و حرف های او را فراموش کرده بودند. دیگر خاندانش را نمی شناختند. ما غریب بودیم.

مادرم، مادر آرام و صبورم، به طرف در می رفت. من هم با او رفتم. پشت در که رسیدیم صدایی که خشونتش وجود آدم را می لرزاند، گفت در را باز کنید. به دامن مادرم آویختم. دستان مهربان و خسته اش را بر سرم کشید: آرام باش پسرکم! در نگاهش چیزی بود که می درخشید مثل شکوفه ی مهتاب. مادرم پرسید چه می خواهید؟ گفت علی را. –چرا؟ - برای بیعت. انگار چیزی در وجودش فشرده شد. مادرم دستانش را به در گذاشت. انگار غنچه یک بغض سنگین می خواست گل کند. دلم برایش سوخت. خواستم گریه کنم اما آرام ایستادم. نمی خواستم نگران من شود. آرام گفت: بی وفایان به همین زودی همه حرف هایی را که به پدرم گفتید فراموش کردید؟ تمام قول وقرارتان؟ همه پیمان هایتان؟ -صلاح همه این است. در را باز کن. انگار فرشته ها روی صورت مادرم ستاره پاشیدند. تمام صورتش پر شده بود از الماس. –نه! –اگر باز نکنی در را می شکنیم. اصلا این در و این خانه را می سوزانیم تا آن چه می خواهیم را به دست آوریم. –آه! از پیمان شکنان در شکستن عجب نیست. آتشی که به جانم زدید به خانمانم می زنید.

یک نفر به در می کوبید نمی دانم با چه. دست مادرم همچنان به در بود. انگار خیبر بلند می کرد. دود سیاهی از در بلند شد. مادر برویم. بیا از اینجا برویم. از این خانه، از این شهر. اینها فقط می خواهند ما را بیرون کنند. آخر از ما غریب تر در این شهر، شهر پدر تو نیست! اینها پدر و مادر تو را هم زجر دادند، جانشان را به لب رساندند تا به زبان ایمان آوردند. می ترسم. می ترسم تو را هم... نه مادر تو هنوز جوانی. برویم مادر.

مادرم، مادر آرام و صبورم، پشت در ماند. یک نفر متوالی و محکم به در می کوبید نمی دانم با چه. تمام پیکر مادرم از کوبیدن در تکان می خورد. در انگار داغدار شده بود، اما مادرم هنوز در را فشار می داد. انگار او نبود، پدرش بود که خندق می کند. پدرم بود که خیبر می کند یا کنار خندق بر تمام کفر ضربت می زد. با دستان ظریف و خسته اش از تمامیت ایمان دفاع می کرد. مادر در آتش گرفته. برویم. آتش ظلم آنها ما را هم خواهد سوزاند. بیا از این شهر برویم...

*****    *****   *****  ***   

الان چند روز از آن روز می گذرد. چند روزی که به سختی و تلخی چند ماه سخت گذشت. حالا همه اینجا هستیم. تو هم اینجا هستی مادر. اینجا خانه جدید توست. راحت شدی نه؟ پدر هم اینجاست. دیگر دستش بسته نیست. فقط چشمش را بسته. شکوفه مهتاب روی صورتش نشسته. انگار بغض تو در گلوی پدرم شکسته. او هم آرام و صبور اینجا نشسته. حالا دیگر خیلی تنهاست. تو که رفتی او باید ناله هایش را برای چاه ببرد. بیچاره چاه! خدا او را هم آرام و صبور کند. ما همه اینجاییم من، حسین و زینب. ماه هم هست. می درخشد و از آسمان به من نگاه می کند. تو رفته ای و عوض چشم تو مهتاب به من نور می بخشد. عوض غنچه بغض تو بغض پدرم آرام در شب شکوفه می دهد. یک روز تو را می بینم و یک عمر بی قراری و آوارگی و بی کسی را مثل شکوفه مهتاب سبو سبو در پایت می ریزم.

خداحافظ مادر. 


برچسب‌ها: فاطمیه, ماه تی تی

نویسنده : س.م موضوع : شعر دیگران یکشنبه 1391/01/27

ای بی تو زمانه سرد و سنگین در من!

ای حسرت روزهای شیرین در من!

بی مهری انسان معاصر در توست

تنهایی انسان نخستین در من

 

برخیز که راه رفته را برگردیم

با عشق به آغوش خدا برگردیم

در عرش، صدای «إرجعی...» پیچیده­ست

یا ایتها النفس! بیا برگردیم

 

چون بغضم و با شکست نسبت دارم

با هرچه خراب و مست نسبت دارم

من حس غریب رفتن از خویشتنم

با هر چمدان به­ دست نسبت دارم


برچسب‌ها: میلاد عرفان پور

نویسنده : س.م موضوع : به قلم خودم چهارشنبه 1390/11/19
چه فرقی می کند

الف والی باشی

یا پایه ی همزه

هر قدر هم راست قد باشی

 

در آستانه ی وصل

نه اثری از قرائت تو می ماند

نه از خودی تو


نویسنده : س.م موضوع : شعر دیگران دوشنبه 1390/11/10

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی

بهتر است بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

و او آنقدر بزرگ است

که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است


اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح

خدا چندان کاری به کارَت ندارد

اجازه می دهد که عاشقی کنی

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .




اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی

خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر

بیشتر باید از خدا بترسی

زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند




پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان


خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

و معشوقت را درهم می کوبد

معشوقت ، هر کس که باشد

و هر جا که باشد و هر قدر که باشد

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

ناامیدی ازاینجا و آنجا

ناامیدی از این کس و آن کس

ناامیدی از این چیز و آن چیز


تو ناامید می شوی و گمان می کنی

که عشق بیهوده ترین کارهاست

و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق

و آن همه عشق را تلف کرده ای

اما خوب که نگاه کنی

می بینی حتی قطره ای از عشقت

حتی قطره ای هم هدر نرفته است

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته

و به حساب خود گذاشته است


خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی

که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای

پس به پاس این ؛

قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند




فردا اما تو باز عاشق می شوی

تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر


راستی :

اما چه زیباست

و چه باشکوه و چه شورانگیز

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!


برچسب‌ها: عرفان نظرآهاری

نویسنده : س.م موضوع : شعر دیگران چهارشنبه 1390/11/05

افق تاریک،   دنیا تنگ،   نومیدی توان فرساست،

می دانم.

ولیکن          ره سپردن در سیاهی      رو به سوی روشنی زیباست

می دانی؟

به شوق نور   در ظلمت   قدم بردار

به این غم های جان آزار     دل مسپار

که مرغان گلستان زاد     که سرشارند   از آواز آزادی

نمی دانند هرگز     لذت و شوق رهایی را

و رعنایان تن در نور پرورده

نمی دانند در پایان تاریکی

شکوه روشنایی را


برچسب‌ها: فریدون مشیری

نویسنده : س.م موضوع : به قلم خودم دوشنبه 1390/10/19

در سلسله در سلسله آتش ز خون افتاده است

در حلقه ی عشاق او شــور جنون افتاده است

هفـــتاد دلبر دلنشین، آن یک پریشان تر از ایــن

در عید قربان در فدا گیسو به خون افتاده است

در هــروله در هـــروله، در اضــــطراب این همــه

او غرقه شد در زمزمه یستبشرون افتاده است

از قلب جوشد زمــزمی جوید لب عطـشان نمی

راز درون پرده ای از دل بــــــرون افـــتاده است

دستی برآمد از میان شمعی شد اندر شب عیان

روشن کند چشم جهان نوری کنون افتاده است

آتــش فتاد آتـش فتاد تا در قفـــس ققـــنوس زاد

بر قلب آتش صد بهشت زین وردگون افتاده است

در این قفس از این قبس شوریده حالی از نفس

از شوق بوی وصــل او راحــــت درون افتاده است

صدها چو این بهتر از این بهر رخی چون یاسمین

شمع عیان روح جهان بینی که چون افتاده است

ای دلــستان شمع عیان افتاده شـــه اندر میان

یوسف به چاه انداختند؟ یونس به نون افتاده است؟

یک دم برآمد بــزم ما تا حلقه آمد در سمـــــاع

تا بینی از این عاشقان مستی به خون افتاده است

مستی هزاران در پی اش فانوس چشم خم به دوش

سحری زلال است این کشش چون بی فسون افتاده است

نامش علی شبه نبی ابن حسین ابن علی 

هم او که قرعه عاشقی بر او فزون افتاده است


برچسب‌ها: حضرت علی اکبر

نویسنده : س.م موضوع : به قلم خودم پنجشنبه 1390/10/15

 

دشمن مرا به علقمه کمر خمیده دیده است                       

 با سر سویت دویده ام نگو مهلت نمانده است

چشم تو بر حسن کدامین یوسف زهرا فتاد        

دست تو را بریده اند تو را خبر نبوده است؟

آب حیات به دست توست خضر رهی برادرم      

 خودت بیا طفلم تو را به جای آب خواسته است

تا شبیه پدر شدی غمم ز قد من گذشت              

 تا سر تو شکسته اند پشت منم شکسته است

بس که تو حامی ام شدی خوی تو فاطمی شده     

 فدایی ولایتی مادر به نزدت آمده است    

تو را کنار علقمه  در خون غلتیده دیده ام                       

 چشمت به روی من گشا عمرم به سر رسیده است

سردار من تو بوده ای قوت بازوی منی            

بعد تو وای از این خیام  کآتش غم به سر زده است


نویسنده : س.م موضوع : به قلم خودم جمعه 1390/10/09

"خواب هایم را             برای رود تعریف می کنم               

 دریا              از تو موج می زند "

چندین روز بود که پدرش را ندیده بود. دلتنگ او بود. خیلی اتفاق ها افتاده بود.

کودکی سه ساله بود. او درست آنچه به سرشان گذشته بود را به یاد نمی آورد، فقط همه جایش درد می کرد، تنش، صورتش. پاهایش می سوخت. چند وقت بود که آسایش و آرامش نداشتند. همه اش یا در راه بودند یا در شلوغی ها میان جمعیت. مردم برای تماشایشان می آمدند و او به یاد نمی آورد بابایش چه شده که دیگر نمی آید...

این شب اما شب خوبی بود، چون بابا آمده بود! کنار او بود و او می توانست روی زانوهایش بنشیند و برایش درد دل کند، و زخم هایش را نشان بدهد و بشمرد، یک، دو، سه، چهار،.... و بابا نوازشش کند و ببوسدش و زخم هایش را مرهم بگذارد...

ناگهان همه جا سرد و تاریک شد، هنوز در خرابه بود. اما بابا آنجا نبود. بابا کجا رفته بود؟ بابایش را صدا زد اما جوابی نشنید. باز هم بابایش را صدا زد. جوابی نبود...

نالان بابایش را صدا زد. صدایی نشنید. گریان بابایش را صدا زد. عمه بالای سرش آمد. بچه ها هم بیدار شده بودند. برادرش علی هم آمد کنارش. همه سعی می کردند آرامش کنند. اما او بابایش را می خواست. بابایش را صدا می زد. یکی می گفت گریه نکن ببین چه نان خوشمزه ای برایت آورده ام، بیا نان بخور گریه نکن دختر گلم.

اما او که نان نمی خواست، بابایش را می خواست. بابایش را صدا زد. یک نفر دیگر سعی می کرد او را به بازی بگیرد، چرا هیچ کس نمی فهمید او هم بازی نمی خواهد، او بابایش را می خواهد؟ دیگر با ضجه بابا را صدا می زد. همه دور و برش جمع شده بودند و با چشم های اشک آلود سعی می کردند یک طوری او فراموش کند چه می خواست.

ولی او همین چند لحظه پیش بابایش را دیده بود و می خواست بابا برگردد کنارش، او هنوز حرف هایش را نگفته بود، هنوز زخم هایش را نشان نداده بود، او می خواست در آغوش پدرش بنشیند.

از صدای گریه های خرابه، خواب سنگین قصر آشفته شده بود. سوال این بود که  -دیگر چه شده؟

گفتند طفل 3 ساله حسین پدرش را می خواهد.

-خوب ببرید پدرش را پیشش.

-...؟؟؟

-سر پدرش را به او بدهید و ساکتش کنید!

بچه از قیافه های آنها می ترسید اما آنها می گفتند آنچه می خواهی را برایت آورده ایم. اما بابا همراه آنها نبود. طبقی را که آورده بودند در میان بهت بچه و دیگران جلوی او گذاشتند. پارچه را از رویش برداشتند...

دل بچه از جا کنده شد، سر بریده ی بابای من؟؟!  نفسش در قفسه سینه محبوس شد، پیچید و برگشت...

بابای مرا چه کردند؟ حالا همه چیز برایش با معنی شده بود. آنچه اتفاق افتاده بود رنگ و رو به خود می گرفت. دیگر می فهمید چه شده. چرا این همه دربدری و خستگی و درد.

سر بابا را نوازش کرد. سر بابای غریب و تنهایش را نوازش کرد و در آغوش فشرد. آرام آرام زیر لب زمزمه کرد: بابا کی بود اون کسی که من رو یتیم کرد؟ باباجان کی بود اونی که سر تو روبرید؟...

غصه ها اگر مجال می دادند و گلویش را نمی فشردند، درد اگر در قلب کوچکش نمی پیچید، غم ها اگرنفسش را نمی بریدند و او را تا مرگ نمی رساندند، او با تو حرف زیاد داشت.

درد دل هایی که به تو نگفت، زخم هایی که برای تو نشمرد...
برچسب‌ها: حضرت رقیه

نویسنده : س.م موضوع : به قلم خودم چهارشنبه 1390/10/07

دختر علی لب بگشا که گوشم از صدای زنگ کاروان خسته است

دختر علی سخن بگو که شمشیر حق در نیام غربت زنگ زده است

دختر علی به این قلب های در پرده ی غفلت مرده تلنگری بزن که دنیای ما چشم ها را فریفته و همه در بستر عافیت طلبی خفته اند.

دختر علی نهیبی بزن بر ما که مرده ایم، بر ما که خفته ایم، بر ما که خسته ایم، بر ما که زنگ زده ایم، بر ما که فریب اندک مایه متاع دنیا را خورده ایم

لب بگشا دختر علی که جاهلیت نو در لباس های رنگین، با وسوسه های زرین، سوار بر مرکب امواج گلو به گلوی هتاکان و از خود بی خبران عربده می کشد و می رقصد

مگر صدای تو باشد که صدای مکا و تصدیه را خاموش کند

مگر ندای تو باشد که خواب زدگان را بیدار کند و عربده کشان را به عزای رسوایی هایشان بنشاند

مگر نگاه تو باشد که موج های بر زر نشسته ی فریب را خنثی کند

مگر صدای تو باشد

که دنیای ما قرن هاست که صدایی که به لحن علی شبیه باشد نشنیده

نه با رسول به معراج رفته ایم، نه در مسجد کوفه بلاغ علی را شنیده ایم، نه در شام حتی رهگذری از کنار سفره ی سخن تو بوده ایم؛ که این چنین به خواب رفته و مرده ایم

مگر صدای تو باشد...


برچسب‌ها: حضرت زینب

نویسنده : س.م موضوع : به قلم خودم سه شنبه 1390/09/29

امروز که مرا باتو، صد گفت و نشین باشد             

در محفل تنهاییم این سر نیین باشد

آن روز تو گفتی شو، گفتم که چنین باشد                       

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

 

این جان من است کز عشق شد بر سر نی بر دار     

مست از خم دست توست مدهوش و نا هشیار

نم نم به زبان دل می خواند که یا صبار               

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار

صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

 

در مجلس نامردان، شمشیر سخن شد تیز                       

گفتی که تو چون شیران هر چند اسیر، بستیز

سر از سر نی آمد نی گشت عبیر آمیز                

 هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

 

این سر که به روی نی شد آیت حق منزل            

 انداخت حسودان را در مشغله و مشکل

با ما به جدل پرداخت با طعنه و نی قاتل             

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

 

دیدم که از آن آتش فردا همه بر بادند                

 انگشتریت کز آن، آن می به علی دادند

انگشتر و انگشتت بردند و ببین شادند                 

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

 

بد منزل و بد شهری آن شام پر از کین بود                      

 در شهر بگردانند؟ ما را نه سزا این بود

بر گل به دغا یک نی با دست شیاطین بود                       

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد

 

چون گنج به ویرانه شد گوهر ما پرپر                 

 باز آمده ای با سر به پرسش این خواهر؟

خواهی به نماز شب یاد آورمت یکسر؟               

  آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر

کاین سابقه ی پیشین تا روز پسین باشد


نویسنده : س.م موضوع : ربیع الانام چهارشنبه 1390/09/02

نام من سکوت است

وقتی میان حرف هایت

آنجا که آنها را که منتظر حضورشان هستی

و منتظر ظهور تو هستند نام می بری سکوت می کنی

گوش هایم زنگ می زنند


نام من لبخند است

وقتی که می شنوی یک نفر تو را دعا می کند و لبخند می زنی

احساس می کنم کسی صدایم می زند

 

نام من یک آرزوست

آرزویی که با صدای تو برآورده می شود


برچسب‌ها: حجة ابن الحسن

نویسنده : س.م موضوع : ربیع الانام جمعه 1390/07/22

از خودم پرسیدم که چرا هیچ گاه در برابر نگاهم نگاهت نبود

آه می کشم؛ چون آه من با نگاه تو جناس دارد؛ جناس افزایشی

شاید به خاطر نگاهم شاید به خاطر گناهم

آخر نگاه تو با گناه من جناس دارد؛ جناس اختلافی

آرزویم روزی است که در تو خواهم نگریست

و ببینم ورزان که من بی تو نتوانم زیست

نگاه ناقص من با نگاه کامل تو جناس دارد؛ جناس تام!


برچسب‌ها: حجة ابن الحسن

نویسنده : س.م موضوع : به قلم خودم شنبه 1390/07/16

یه گنبد طلایی آخر هر چی عشقه

هر کی اونجاست یه مشتی، خاک درت بهشته

دلم یه مشت بسته کلید اون شکسته

پنجره فولاد تو قفل دل رو شکسته

یه گنبد طلایی بین چندتا مناره

از در که وارد می شی دست رو سرت می ذاره

غریب شهره اما پر از عطر مدینه است

نشونی از نور اون ضریح بی نشونه است

یه گنبد طلایی می شه بازم ببینم

که روبروش نشستم از سفره ات دون می چینم؟

یه گنبد طلایی که از اون دور افتادم

می شه بازم بیام و پرنده ی تو باشم؟

یه گنبد طلایی امید قلب منه

پناه خستگی هام به زخم دل مرهمه

یه گنبد طلایی آخر یه خیابون

یه گنبد طلایی حریم اون مهربون


نویسنده : س.م موضوع : ربیع الانام شنبه 1390/06/19

لحظه های بی تو می گذرند و می روند و ذره ذره مرا می برند...

کاش قصه عمر مرا پایان تو باشی

چون تقدیر سر من در زیر قدمهای پر برکت تو رقم می خورد

بهار!

حیف است که ذره ذره مرا باد ببرد و وقتی که می آیی من با تو نباشم.

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

حیف است بی تو بودن

ذره ی خاکم و در کوی توام وقت خوشست

ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

 

یه عصر جمعه می رسه که هجر ما تموم می شه

بیا که عمر ما داره بدون تو حروم می شه 


نویسنده : س.م موضوع : شعر دیگران یکشنبه 1390/03/22
هر چی بگم از تو کمه

دوسٍت دارم یه عالمه

ستاره می ریزه از آسمون

به پای علی بن فاطمه

 

 

دل را ز علی اگر بگیرم چه کنم؟

بی مهر علی اگر بمیرم چه کنم؟

فردا که کسی را به کسی کاری نیست

دامان علی اگر نگیرم چه کنم؟


نویسنده : س.م موضوع : شعر دیگران دوشنبه 1390/01/29

"شهرتان شهر سکوت، آشنایان همه مات و مبهوت، مونس درد کجاست، یار شبگرد کجاست؟

هر کجا می نگرم فتنه و نامردی است، مردمان! مرد کجاست؟ آن ابَر مرد کجاست          بگذارید که تنها باشم

...

روزگاری که مرا خانه نشین می کردند، حکمرانان دغل دعوی دین می کردند

هر چه فریاد زدم نشنیدید، اشک من ریخت شما خندیدید. ماجرا را دیدید؟

ماجرای فدک و فاطمه و محسن را؟                   بگذارید که تنها باشم

ای رفیقان دل آزرده و پیر، شاهدان حق رخداد غدیر، یادتان هست چه روزی بود آن روز؟من همان حیدر والا گهرم، که نبی خواند مرا مولاتان، زین سخن می گذرم، به خدا خون جگرم       بگذارید که تنها باشم

بر علیهم به سقیفه همه امضا دادید، رأی بر ضد تولا دادید، خصم حیلت گر نامحرم را به حرم جا دادید.

حال دنبال منید؟ طالب بوالحسنید؟ حیف و صد حیف که پیمان شکنید                         بگذارید که تنها باشم

من اگر گام به وادی حکومت بنهم، جز صلاحیت اسلام شعاری ندهم، ره طاهاست رهم

خلفا کج رفتند. خوب را بد گفتند. چشمهای دل امت خفتند                            بگذارید که تنها باشم

...

این حکومت که برایش همه سر می شکنند، اهل شر آینه ی قلب بشر می شکنند، با لگد لنگه ی در می شکنند..

مگر ارزش دارد پا علی بگذارد به حریمی که فساد از همه جا می بارد؟                   بگذارید که تنها باشم

با خدایید اگر اکنون، به خود آیید دمی، بگذارید به سوداگه غیرت قدمی، کو مرا هم قسمی

که بگویم من از این حرص و حسد بیزارم؟ به خدا بی یارم، غم زهرا دارم                بگذارید که تنها باشم

دست بر فتنه لئیمان زمان بگشادند، بر حریم علی و فاطمه پا بنهادند، در و دیوار گواهی دادند

که علی مظلوم است، از حقش محروم است، جامعه مسموم است                              بگذارید که تنها باشم

دوش من بودم و سلمان و ابوذر، مقداد، روح آن یاران شاد، جسدی حمل نمودیم پریشان به بقیع، خانه ی عشق آباد

دفن پنهانی بود، شهر بحرانی بود، ناله ها در قفس سینه چو زندانی بود                    بگذارید که تنها باشم

از در سوخته تابوت چو بیرون می رفت، از دلم خون می رفت، همه در خانه فقط 7 نفر،

اندر آن کوچه به احوال دگرگون می رفت، پیشرو من بودم، غرق شیون بودم                بگذارید که تنها باشم

از فلک در شب تاریک صدا می آمد، آری از کوچه باریک صدا می آمد، هر چه بود اینجا بود، محشری برپا بود

مادری دست به دست پسرش، مادری تنها بود، آری او زهرا بود                             بگذارید که تنها باشم

زان صدا هم نفسان بغض گلو بشکستند، عرشیان نیز به ما پیوستند، قوم همسایه که زهرا به نماز با دلی خسته دعاشان می کرد، روی ما پنجره ها را بستند، این جماعت پستند                                                                  بگذارید که تنها باشم

دور باش ای دنیا، کور باش ای دنیا، که نمی خواهم از این غصه رهایی یابم، علی بی تابم، سالها با غم و تنهایی دل خو کردم

فرقت یار مرا خواهد کشت، غم مسمار مرا خواهد کشت  بگذارید که تنها باشم    دور از این مردم دنیا باشم"


نویسنده : س.م موضوع : مرگ- زندگی چهارشنبه 1390/01/17

زندگی تنهاییست

زندگی پایانی است؛ آخر جاده ی مرگ

آخرین منزل سر راه وصل؛ پایان فراق

زندگی معجونی است؛ طرفه معجونی سرخ

ساخته از شهد رنج و شراب تلخ غم

و چه شیرین و گواراست به کام عاشق

زندگی اخرین رنج ماست

سختی اش آب رخ و رنگ ماست

زندگی خانه ای از کهگل بهر پرستوهاست

بی قرار و فانی مثل کوچ

زندگی تنهاییست؛ زندگی زیباییست

زندگی آخرین سنگ سر راه وصل

راه آزادی پیش زندانی است

زندگی دریاییست؛ زندگی طوفانیست

موج پشت موج؛ غرق پشت غرق

و فنا؛ تا برسی تا ته هر بودن

و تو جاری در رود؛ توی زندانی

بگذری از دیوار؛ بکنی آخرین سنگ ز جا

تا کجا دریایی!


نویسنده : س.م موضوع : به قلم خودم چهارشنبه 1390/01/10

هر کس که با تو رفیق شد دیگر غریب نیست

همسایه ی تو است اگرچه قریب نیست

دل بسته ام به نسیمی کاز شرق می وزد

از بوی خاک آستان تو معجز غریب نیست


نویسنده : س.م موضوع : شعر دیگران سه شنبه 1389/12/24

دردم باش

نه آسایش

که به شرط گریه و شعر

نفس می کشم

بهار را ندیده و نشنیده بگیر

و به هر چه هم که مرده

قسم بخور

به چشم نمی آید رنگی که بی نیاز نور باشد

تا سینه ابرها هم که بباری

آب از آب تکان نمی خورد...


درباره ما
Change By: Meli Download