امروز که مرا باتو، صد گفت و نشین باشد
در محفل تنهاییم این سر نیین باشد
آن روز تو گفتی شو، گفتم که چنین باشد
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
این جان من است کز عشق شد بر سر نی بر دار
مست از خم دست توست مدهوش و نا هشیار
نم نم به زبان دل می خواند که یا صبار
از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
در مجلس نامردان، شمشیر سخن شد تیز
گفتی که تو چون شیران هر چند اسیر، بستیز
سر از سر نی آمد نی گشت عبیر آمیز
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
این سر که به روی نی شد آیت حق منزل
انداخت حسودان را در مشغله و مشکل
با ما به جدل پرداخت با طعنه و نی قاتل
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
دیدم که از آن آتش فردا همه بر بادند
انگشتریت کز آن، آن می به علی دادند
انگشتر و انگشتت بردند و ببین شادند
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
بد منزل و بد شهری آن شام پر از کین بود
در شهر بگردانند؟ ما را نه سزا این بود
بر گل به دغا یک نی با دست شیاطین بود
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
چون گنج به ویرانه شد گوهر ما پرپر
باز آمده ای با سر به پرسش این خواهر؟
خواهی به نماز شب یاد آورمت یکسر؟
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
کاین سابقه ی پیشین تا روز پسین باشد